پارت صد و نهم :

صراف دستش را روی دست افروز گذاشت. افروز لبخند محوی زد. انگار کسی یک مشت آب روی آتش دلش پاشیده و خنکش کرده بود. رسمشان نبود دختر عقد کرده تا پیش از رفتن به خانه‌ی شوهر، با او همبستر شود. نگین که یک پله هم جلوتر رفته و باردار شده بود. اگر کسی می‌فهمید، تا سال‌ها از زخم‌ زبان‌ها در امان نمی‌ماند.
عالمه نگاه معنادارش را از کوکب نگرفت. یک آن دلش گرفت. خیلی حرف‌ها و گلایه‌ها در نگاه میان د

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۰۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ماهیی

    0

    آخ صراف بیچاره..💔💔💔

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😢💔💔

    ۳ ماه پیش
  • نسترن

    0

    آخ بیچاره صراف

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😢😢😢😢💔

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😢😢😢😢💔

    ۵ ماه پیش
  • سهیل۲۹

    2

    بسیار غم انگیز بود..پس صراف اینجوری مرد ..دردناک 🥺🥺🥺🥺🥺🥺

    ۷ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    صراف خیلی حیف بود.😢

    ۷ ماه پیش
  • وفا

    1

    وااااای خدای من خیلی پارت خوبی بود، صراف بدشانس، بیچاره خیلی ناراحت شدم واقعا سردار هم تنها مظنونع

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    طفلکیا😢😢

    ۱۰ ماه پیش
  • اهو

    2

    وای صراف بدبخت 😔😔😔

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    💔💔😢

    ۱۰ ماه پیش
  • هدی

    2

    وای خدا چقدر دردناک😢

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😢😢😢

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    3

    چه زود بی صراف شدیم 😭طفلکی

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    امان از دل افروز💔

    ۱۰ ماه پیش
  • آمنه

    3

    بدبخت هم صراف وهم سردار اخه الان فکر میکنن که سردار اینطور صراف رو کشته پارت عالی ممنون

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    این دو تا برادر واقعا بخت برگشته بودن.

    ۱۰ ماه پیش
  • پرنیا

    1

    ای وای که چقد این صراف طفلی مظلوم مرده😢 چه رویاهایی داشت

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    بیچاره‌ صراف.

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطیما

    3

    واای بیچاره صراف🥹بیچاره افروز بخت برگشته🥹بیچاره سردار🥹

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😭😭

    ۱۰ ماه پیش
  • راز

    3

    وای خدا چطور اینجور شد صراف مهربون چ آرزوها و نقشه هایی برای خودش و افروز داشت

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😭❤️

    ۱۰ ماه پیش
  • محیا

    2

    صراف بیچاره ناکام از دنیا رفت😔😔😔🖤🖤

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    طفلک چه ارزوهایی داشت.

    ۱۰ ماه پیش
  • زهرا

    3

    پس مرگ صراف یه حادثه بوده افروزفکرکرده سردار صراف کشته براهمین فرارکرده بیچاره صراف وسردار وافروزکه سرنوشت باهاشون بدتاکرد

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😭😭😭

    ۱۰ ماه پیش
  • ریحان

    1

    سلام فاطمه جان ممنون از نگارش این رمان عالی وزیبا .قلمتون مانا عزیزم

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    ممنون از همراهی قشنگ و پرمهرتون.❤️❤️

    ۱۰ ماه پیش
  • م.ر

    3

    امان از غم افروز که روز خوش نداشت😔😔😔

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    💔💔😢

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!